الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )
533
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)
مگر با قيّم و نگهبانى كه بر اسرار آن مطلع باشد ( كه آنچه در آن بفرمايد حق و درست باشد ) . به ايشان گفتم كه : قيّم قرآن كيست ؟ گفتند : ابن مسعود آن را مىدانست ، و عمر مىدانست ، و حذيفه مىدانست . گفتم : همهء آن را مىدانستند ؟ گفتند : نه . پس كسى را نيافتم كه در باب او گفته شود كه همهء آن را مىداند ، مگر على بن ابى طالب - صلوات اللَّه عليه - . و هرگاه چيزى باشد كه در ميانه گروهى دعوى و نزاع باشد و اين بگويد كه : من نمىدانم و آن بگويد كه : من نمىدانم ، و يكى بگويد كه : من مىدانم ، معلوم مىشود كه حق با اوست ( چه ، مفروض اين است كه بايد يك نفر در ميان ايشان باشد كه آن را بداند و همه به جهل خويش معترفاند ، مگر يك نفر كه مىگويد من آن را مىدانم . و لهذا راوى قيموميت على عليه السلام را جزاى شرط اختلاف قرار داد و به حضرت عرض كرد - در آنچه عرض مىنمود - كه : ) هرگاه چنين باشد ، پس من گواهى مىدهم كه على عليه السلام قيّم قرآن بوده ، و اطاعتش بر همه كس واجب و حجت خدا بوده بر مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله ، و هر چه در [ مورد ] قرآن فرموده راست و درست است . حضرت فرمود كه : « خدا تو را رحمت كند » . 436 / 3 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از حسن بن ابراهيم ، از يونس بن يعقوب روايت كرده است كه گفت : گروهى از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام در خدمت آن حضرت بودند - كه از جملهء ايشان حمران بن اعين و محمد بن نُعمان و هشام بن سالم و طيّار و جماعتى بودند - و هشام بن حكم در ميان ايشان بود و او در سن شباب بود . حضرت عليه السلام فرمود كه : « اى هشام ، آيا مرا خبر نمىدهى كه با عمرو بن عُبيد چه كردى و چگونه از او سؤال نمودى ؟ » هشام عرض كرد كه : يا ابن رسول اللَّه ، من تو را اجلال و تعظيم مىنمايم ، و از تو شرم مىكنم و زبانم ياراى آن ندارد كه در حضور تو چيزى بگويد و به سخن در آيد . حضرت عليه السلام فرمود كه : « چون شما را به چيزى امر كنم ، به عمل آوريد » ( چه اطاعت من بر شما واجب است ) . هشام عرض كرد كه : آوازهء عمرو بن عُبيد و آنچه در آن اشتغال داشت از ترويج مذهب معتزله ، به من رسيد و شنيدم كه در مسجد بصره مىنشيند و كتب معتزله را درس مىگويد . اين امر بر من بزرگ و گران آمد ، بيرون رفتم كه به نزد او روم و در روز جمعه داخل بصره شدم و به مسجد بصره رفتم ، ناگاه ديدم كه مردم بسيارى حلقه دور نشستهاند و عمرو بن عُبيد در ميان آن حلقه نشسته و بر او دو جامهء سياه بود از پشم : يكى را لنگ كرده و ديگرى را ردا ، و مردم از او سؤال مىكردند . خواستم كه مردم را از يكديگر دور كنم تا شكافى به هم رسد كه